تبليغاتX
JavaScript Codes صبر سنگ
سهم من دویدن به سوی تو و هرگز نرسیدن به توست
 

دقایقی تو زندگی هست دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که

می خواهی اون رو از رٶیاهات بکشی بیرون

و توی دنیای واقعی بغلش کنی

و حالا اون دقایق اومدن

دلتنگ تو شدم

اومدم با بزرگترين عشق در كوتاهترين جمله ي ممكن   

به روی لطيف ترين گل سرخ براي تو بهترين و عزیزترین گل زیبایم بنويسم:   

دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا    

و کاش این فرداها تا بی نهایت آمال آدمها امتداد می یافت   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط مریم | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 20:6  توسط مریم | 

لازم نیست

 

مرا دوست داشته باشی

 

من تو را

 

به اندازه‌ی هر دومان

 

دوست دارم ..

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:26  توسط مریم | 

 

   چنان دل کندم از این دنیا که شکلم
   شکل تنهایی است

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است

مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:19  توسط مریم | 

آخراي فصل پاييز يه درخت پير و تنها ، تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگا

يه شبي درخت به برگ گفت : كاش بموني در كنارم  آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتي برگ درخت رو ميديد كه داره از غصه ميميره ، با خدا راز و نياز كرد اونو از درخت نگيره

با دلي خرد و شكسته گفت: نزار از اون جدا شم اي خدا كاري بكن كه تا بهار همين جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

باد اومد با خنده اي گفت آخه اين حرفا كدومه با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراون سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون

ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيد و چسبيد تا كه باد رفت پيش بارون

بارونم قصه رو فهميد.

بارون گفت : با رعد و برقم ميسوزنمش تا ريشه تا كه آثاري نمونه از درخت و بيشه

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شكست خورد به جايي رسيد كه بارون ارزو ميكرد كه مي مرد

برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود هركه زنديگشو باخت دلش از خدا جدا بود

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:8  توسط مریم | 

سلام به تنهايي ،كه پشت درهاي بسته،براي زمان قصه مي گويد ،

 

و من اين را وقتي فهميدم كه واژه هاي تنهايي،از لابه لاي

 

دفتر مشقم  ريختند...


پشت يك تنهايي نمناك و باراني اسمت را با لحن گل هاي پژمرده صدا

 

 كردم،و در كوچه هاي آبي احساس ،تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام

 

 مي روييد ،جدا كردم به تنهايي پناه آوردم از روي ناچاري

 

به دنياي كسان بي كس و دشت هاي ...چرا هيچ كس مرا باور ندارد

 

كه من هم از همان خاكم ....همان خاك...چرا اينگونه تنهايم...؟!!!چرا؟

 

 

سالها پيش به من مي گفتي كه مرا هيچ دوست مي داري    


گونه ام گرم شد ز سرخي شرم  شاد و سر مست گفتمت آري


باز ديروز جهد مي كردي تا زعهد قديم ياد آرم


سرد و بي اعتنا تو را گفتم كه دگر دوستت نمي دارم


ذره هاي تنم فغان كردند كه خدا را دروغ مي گويد


جز تو كامي ز كس نمي خواهد جز تو ياري ز كس نمي جويد


دوستت دارم و نمي گويم تا غرورم كشد به بيماري


گر چه مي دانم اين حقيقت را كه دگر دوستم نمي داري

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:1  توسط مریم | 

 

ساعت ها رو می شکنم تا نگی که دیر می شه

تا نگی که وقت رفتنه و باز این دل من پیر مشه

تا نگی که نیستی و دل دیونه ای من

آتیشی به پا کنه خودشو بسوزونه

آه سردی تو دلم یخ زده قلب و دلم

با کدوم آه غریب می تونی تو بشکنی

یخهای قلب منو یخهای عقل منو

به خدا دوست دارم قد آرامش روح

ای تو تنها یار من

ای تو تنها یار من

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 17:39  توسط مریم | 

 

خدايا من از مرگ هيچ ابايي ندارم

 چون ديشب با اشك هاي آسمون غسل كردم

 و همه زشتي ها 

رو از تنم پاك كردم

من از اشك ريختن هيچ ابايي ندارم

 چون آسمون با همه ابهتش وقتي دلش تنگ ميشه اشك ميريزه


دختر ي مهربون ، پاك ، عاشق

 

دختري ... ، ....  ، ... .

 

دختر مهربون ، سرطان ، درد ، رنج

 

دختر ...  ، راحت ، رها  ، سالم

 

آخه خدايا چرا؟؟


 

اي مرگ ديشب رد پاي تو را در خانه همسايه ديدم بازم كه آدرسو

اشتباه رفتي يادت باشه اين

دفعه كه خواستي سراغم بيايي روز بياي

 چون تو هم تو تاريكي مثل من گم ميشي و آدرسو اشتباه

ميري

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:30  توسط مریم | 

 

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست گاهي سخته قبول آنكه عاشقي ...تو را

 

 دوست دارم نمي دانم چرا؟ شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و

 

 مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد دلم گرفته آري دلم گرفت وقتي

 

 فهميدم هيچ علاقه اي به من نداري، پژمردم، پوسيدم مثل گل رز سرخ از

 

 بين رفتم و تو از من پرسيدي مگر گل سرخ هم ازبين مي رود آري زيباي من

 

 گل سرخ غم از بين رفتنيست وقتي قلب انسان با آن همه عواطف و

 

 وابستگي از بين مي رود. مرا مجنون خود كردي و تو مغرور شدي اي كاش

 

 هيچ وقت به تو از راز خيره برانگيزي چشمانت نگفته بودم چون همين عامل

 

 از دست دادن تو شد . آري من غريبه ي ديروزم آشناي امروز و فراموش شده

 

 ي فردا. آي آرام بخش لحظه هاي ديوانگي من ، من مست نگاه هاي توام

 

مي خواهم با تمام اخلاص فرياد بزنم كه ..............

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:28  توسط مریم | 

 

من آن موج ام که آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم ..... هميشه

 

 درگريز و در گذارم نمي مانم به يک جا ، بي قرارم ..... سفر، يعني من و

 

 گستاخي من هميشه رفتن و هرگز نماندن ..... هزاران ساحل و ناديده

 

 ديدن به پرسشهاي بي پاسخ رسيدن ..... من از تبار دريا م از نسل چشمه

 

 سارم ..... رها تر از رهايي ، ساحل حصار من نيست پايان کار من نيست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:27  توسط مریم | 

 

 

ساده باش مثل بارون

 

ساده باش مثل لبخند گل ياس

 

ساده باش مثل خدا

 

اگه خواستي عاشقم كني بايد سادهُ‌ صادق مثل روياي بچه ها باشي

 

تا من همهُ عشقم راپيشكش سادگيت كنم

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:26  توسط مریم | 

 

رفتن من يه امتحان بود

 

نمرهُ امتحان

 

-0-

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:2  توسط مریم | 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم 

 چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .  

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم 

 تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره 

 يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .  

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . 

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت 

 چون زندگيش رو ازش ميگيريم

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 16:1  توسط مریم | 

 

عشق یعنی خواستن اما ، نگفتن

عشق یعنی : سوختن ، اماساختن

عشق یعنی :طغیان دل ، اما لب فرو بستن

عشق یعنی : با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن

عشق یعنی : راز ، رازی که حتی معشوق نداند

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 15:41  توسط مریم | 

 

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟ 

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!

 پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟

او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي

 پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت

 به گريه مي افتند، متعجب بود.

يكبار در خواب ديد كه دارد

 با خدا صحبت مي كند ،

از خدا پرسيد :

خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند:

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام .

به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ،

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،

به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ،

او به كار ادامه دهد .به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش

عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و

همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي

او خلق كرده ام

تا هرگاه نياز داشت ،بتواند از آن استفاده كند.

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست .

زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ،

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 15:33  توسط مریم | 
 

 

 

ديگر هيچ نگاهي  ، كوير احساسم را سبز نميكند

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 14:3  توسط مریم | 

 

  

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.

 

گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس،

 

به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 13:48  توسط مریم | 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:38  توسط مریم | 

 

 

 

گو بار گران بوديم و رفتيم*** نگو نا مهربان بوديم و رفتيم***

 

نگو اين ها دليل محكمي نيست*** بگو با ديگران بوديم و رفتيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:32  توسط مریم | 

 

 

 

اي كاش خطاي ميكردم

 

و خطاي ديگر

 

تا تو بريدن را بهانه مي كردي

 

و تو !

 

با داس توهم

 

بي بهانه بريدي ، ريشه را

 

بازگرد ! باز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:20  توسط مریم | 

 

 

 

يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي

اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي

يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي

اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايی

برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي

فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي

فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي

خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:20  توسط مریم | 

 

 

شبي از شب ها

 

سايه از سايه ،

 

              شب از شب پرسيد :

 

(( آسمان     

 

           همچنان تلخ و مكدر خواهد ماند؟ ))

 

آسمان

 

       _با آنان

 

             كه طلسم خويشند _

 

همچنان تلخ و مكدر خواهد ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط مریم | 

 

 

 

در سالهاي قحطي مرد تمام اطرافم را نامردي احاطه كرده است و من از پشت

 

سنگلاخ هاي زندگي آنجا كه آدمي از ترس خالي شدن زير پايش در خود مي پيچد

 

ساده دختركاني را مي بينم كه براي آنها دست دوستي تكان مي دهند و گل

 

لبخندشان را تقويم مي كنند و غيرت را در وجودشان مي كاوند »امردي ، نامردي و باز

 

هم نامردي ! چيزي به نام غيرت در وجودشان نميبيني . ولي بازافسوس ! كه

 

دختركان ساده لبخند مي زنند و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط مریم | 

 

 

 

به آبروي باران من تشنه تو بودم

 

اما تلخاب سرد مهري تو

 

چون برج زهرمارم كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:17  توسط مریم | 

 

 

حس خوبي ندارم مي پرسم اين چه حسيه؟ يكي ميگه

 

خيانتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:17  توسط مریم | 

 

 

ترا با سنگ ها رازي است

 

گناهي نيست

 

دل سنگين اگر با سنگ همراز است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:16  توسط مریم | 

 

 

 

من مي خواستم با تو باشم تو اوج خيال

 

ولي چه حيف تو منو بردي ز ياد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:16  توسط مریم | 

 

 

نا گهاني تر از آمدنت ، مي روي

 

بي بهانه

 

من مي مانم و باران هاي بي اجازه

 

و قلب عاشقي كه سپاسگذارت مي ماند تا ابد :

 

متشكرم كه به من فهماندي كه:

 

چقدر مي توانم دوست بدارم

 

و عاشق باشم بي توقع باور كن بي توقع.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:15  توسط مریم | 

 

به نگاهت قسم كه خيال تو را از من گريزي نيست ، هميشه

 

 اين منم كه براي

 

پرسشي ساده ، پريشانم : آيا مرا دوست داري؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:14  توسط مریم | 

 

دوستت داشتم نكردي منو باور

 

دلبستگيت به من خيلي كم بود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 18:14  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کاش گفته بودم که هرازگاهی چشمهایت را باز کنی و روبروی همه فراموشی ها قاب بزرگ
نگاهم را ببینی ، کاش گفته بودم لحظه ها را گه گداری به زنجیر بکشی و نقش چشمهایم را در
ذهنت ثبت کنی... کاش گفته بودم ... کاش گفته بودی : دوستم داری... دوستم داری...

ای کاش به تو هم میگفتم نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته های پیشین
86/11/01 - 86/11/30
86/01/01 - 86/01/31
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
Erorr in Your Internet Explorer !!!

Music Weblog